یادداشت های لحظه ای
شاید این وبلاگ سنگ صبوری باشد برای دردهایم یا شریکی برای خنده هایم.
این داستان رو بارها و بارها شنیدم. دیروز باز هم مرور کردم داستان رو، به این فکر می کردم که عید قربان فقط مختص ابراهیم بود؟ اگر این طور بود که لازم به گرفتن جشن هر ساله و جهانی نبود. لازم نبود هر سال این داستان رو مرور کنیم، فقط برای اینکه یادآوری بشه قرن ها قبل چه اتفاقی افتاد. به این فکر می کردم که ما آدمها همیشه در معرض امتحان و آزمایش خدا هستیم. اما عید قربان یه تلنگر قویه. یه تلنگر به خاطر اینکه به خودمون برگردیم و ببینیم آیا حاضریم اون چیز های باارزشی که بدست آوردیم و برای رضای خدا بدیم؟ آیا حاضریم اون بدی هایی که خدا خوشش نمی آد رو کنار بذاریم، هر چند ممکنه برای خودمون سود و امتیازهایی داشته باشه؟ آیا حاضریم نفسمون رو به قربانگاه ببریم؟ آیا حاضریم پا روی دلمون بذاریم؟ آیا حاضریم چشممون رو از روی خیلی از رزق و برق های خواستنی دنیا ببندیم؟ ابراهیم تیغ رو روی گلوی فرزندش گذاشت اما تیغ به فرمان خدا نبرید چون ابراهیم امتحانش رو پس داده بود. خدا فرزند ابراهیم رو به عنوان قربانی نمی خواست بلکه از ابراهیم می خواست تا شیطان درونش رو قربانی کنه، می خواست نفس اماره اش رو قربانی کنه، می خواست قدرت اراده و اعتقادش رو مورد آزمایش قرار بده. خداوند با این آزمایش بزرگ چیزی رو از ابراهیم نگرفت بلکه چیزهای با ارزشتری رو بهش داد، اول تقرب به خدا، دوم عشقی که شاید بیش از پیش در دل پدر و پسر جای گرفت، سوم امید به لطف و کرم خدا و خیلی چیزهای دیگه خدا فقط برای ابراهیم مهربون نبود، خدا برای همه بنده هاش مهربونه. حالا به نظرتون اگه ما با اعتقاد قلبی و شعور کافی بخواهیم چیزی رو برای رضای خدا و خواست خدا قربانی کنیم، خدا چیز با ارزش تری به ما نمی ده؟ اگر نگاه هوس آلودمون رو از نامحرمان بگیریم بهمون چشم دل نمی ده؟ اگر قهقه های بلند رو از کوچه و خیابون بگیریم صفای دل نمی ده؟ اگر به نهیب های شیطان وجودمون سنگ بزنیم راه تقریب به خدا رو پیدا نمی کنیم؟ اما من چی به قربان گاه بردم؟ آیا تو این سالها چیزه با ارزشی بدست آوردم که ارزش قربانی کردن رو داشته باشه؟ آیا اونقدر شعور پیدا کردم که بدی هام رو با تیغ ایمان سر ببرم؟ آیا اونقدر خدا رو شناختم که تلنگرش رو احساس کنم؟ ... قرآنی که مادرم همیشه روز اول مهر من رو از زیرش رد می کرد دست نخورده سر جاش گذاشته. امروز بوی ماه مهر رو نمی شنوم، همون بوی آشنایی که وقتی صبح زود بلند می شدی بهت امید و سرزندگی رو بشارت می داد. بویی که بهت یادآوری می کرد یه سال تحصیلی جدید شروع شد. یادمه همیشه روز اول مهر صبح که از خواب بلند می شدم از اعماق وجودم مهر رو نفس می کشیدم تا تمام وجود بیدار بشه و مهر رو لمس کنه امروز تمام خاطرات این 17 سال برام زنده شد. روز اول کودکستان که چه قدر جدا شدن از مادرم و دور از شدن از فضای بی دغدغه خونه برام سخت بود. روز اول دبستان که وارد شدن به یه فضای بزرگتر و رو به رو شدن با آدم های بزرگتر برام ترسناک بود. دوم و سوم و چهارم و پنجم دبستان که چه شوقی برای پوشیدن همون لباس های نو کذایی و گرفتن کتابهای درسی سال جدید داشتیم. اول راهنمایی، که رفتم ببینم اسمم رو تو چه کلاسی نوشتن مدیر مهربونش تا منو دید گفت: خانم جمالی پس بالاخره مدرسه رو پسندیدی؟ و من کلی خجالت کشیدم آخه تابستون که بود یه روز دیدم در مدرسه سلیمی بازه منم سرم و انداختن پایین و با اعتماد به نفس کامل وارد اتاقی شدم که بالاش نوشته بود دفتر، رو کردم به مدیرش و گفتم قراره بیام اینجا ثبت نام کنم اما قبلش می خوام مدرسه و کلاس ها رو ببینیم اگه پسندیدم بیام برای ثبت نام و مدیر دوست داشتنی که باهام اومد و تک تک کلاس ها رو نشونم داد. دوم و سوم راهنمایی که اوج نوجوونی و کله شقی مون بود، چه دنیایی داشتیم با دوستا و هم کلاسی هامون اول دبیرستان بهمون گفتن باید شناسنامه هامون رو عکس دار کنیم یه جور احساس بزرگ شدن بهمون دست داده بود. دوم و سوم که انتخاب رشته کرده بودیم و مسیرمون تا حدودی مشخص شده بود. دوره دبیرستان از بهترین دوره های تحصیلم بود. خیلی شیطون و پر انرژی بودیم. یه گروه 6 نفره که همه جوره با هم پایه بودیم و هوا همو داشتیم. اما پیش دانشگاهی یه فضای سنگین و جدی داشت. همه بهمون گوشزد می کردن که دیگه بزرگ شدیم و باید بزرگونه رفتار کنیم تا اینکه روز اول مهر شروع تحصیلی دانشگاه رسید. تحصیل تو یه شهر دیگه با آدم هایی که اصلا نمی شناختم و باید باهاشون هم سفره می شدم. تو خونه ای که اسمش رو گذاشته بودن خونه دانشجویی یه قانون و مقرارتی بود که هم برام نا آشنا بود و هم جذاب. وقتی با هم خونه ای هامون آشنا تر شدیم، شده بودیم مثل چندتا خواهر دلسوز و غمخوار که اگه یکی غم داشت نمی ذاشتیم غمش رو تنهایی به دوش بکشه و اگه یکی شاد بود این شادی رو از همدیگه دریغ نمی کردیم. سال دوم و سوم چهارم دانشگاه هم سپری شد. تا اینکه تیر همین سال کلاه فارغ التحصیلی رو گذاشتن سرمون و راهی خونه هامون کردن و من امروز چه قدر احساس تهی بودن می کنم، و چه قدر دلم برای همه این 17 سال تنگ شده
خیلی ها مثل من شبهای قدر رو فقط برای رسیدن با آمال و آرزوهای کوچیک و دنیوی شون قدر می دونن و اونقدر غرق می شن تو دریای آرزوها که غافل میشن و از شناخت و معرفت. ملتمسانه از شما دوستان می خوام که برای من و امثال من دعا کنید تا از دریای امیال و آرزوها به اقیانوس شناخت و معرفت ریخته بشیم باز مرداد آمد. روزهایی که
یادآور خاطراتی است دردناک و جانگداز. باز این مرداد خبر از داغی می دهد در داغی
تابستان. روزهایی که دل آسمان گرفته بود و هوای باران داشت. شاید می دانست این دو
گوهری که خاک بی صبرانه منتظرشان هست نه اهل زمین اند و نه اهل خاک. شاید این همان
تکه آسمانی بود که شاهد شهادتشان بوده و حالا در روز خاکسپاریشان خاطرات آن روز
سخت را برایش تداعی می کرد.شاید این آسمانی بود که مثل ما تاب ندیدنش را نداشت و
عادت کرده بود به اینکه هر صبح چهره ی شاد و بشاشش را ببیند. خوب به یاد دارم آن عصر،
آسمان لباس ابری سیاه به تن کرده بود، مثل من، مثل خواهرانم، مثل برادرانم،مادرم و
پدرم، او هم با من و خانواده ام اشک می ریخت و تسلایمان می داد اما یک کودک 7 ساله
چه می داند تسلای آسمان چیست. دلش کوچک است و بی تاب، فقط می خواست جدایش نکنند از
برادری که جانش بود، عزیزش بود. یک دخترک 7 ساله چه می
دانست مرگ یعنی چه؟ تازه بابا آب داد یاد گرفته بود و از زندگی و رویش خوانده بود.
هر چه کتابش را ورق می زد نه کسی در آن مرده بود تا بداند مرگ یعنی چه؟ نه کلمه ای از آن نوشته شده بود تا بداند چگونه
می نویسند این کلمه را. از هر که می پرسید برادرم
چه شد؟ می گفتند به آسمانها رفته، اما کدام گوشه از آسمان؟ می گفتند به کربلا رفته،
اما کربلا کدام سو بود؟ قانع نمی شد این دخترک بی قرار. گفتند زیر این خروار خاک
آرمیده، باورش نمی شد برادری که تا چند وقت قبل برای استقبال خواهرش در چهار چوب
در ایستاده بود ، حالا چرا خوابیده و این همه خاک رویش را پوشانده. دخترک دلتنگ
بردار است و می خواهد رویش را ببیند، التماس می کند خاک را از رویش بردارید،
بگذارید ببینم روی برادرم را، بگذارید از او بپرسم چرا اینجا آرمیده؟ بگذارید
بپرسم از چه مردم این گونه به سر و جان خود می زنند؟ ولی التماس هایم را نادیده
انگاشتند و بازگرداندنم خانه، خانه ای که دیگر بهنام زنگش را به صدا در نمی آورد،
خانه ای که به هر گوشه اش می نگرم خاطراتی از خندیدنش، مهربانی اش و بودنش را به
یادم می آورد، خانه ای که حالا هر گاه دور هم جمع می شویم جای بهنام مان خالی است. اما اینکه مطمئن باشی عین همون چیزی که ازت خواسته شده رو آوردی رو برگه ات و وفتی به استاد میگی رو نمرهام اعتراض دارم و بهت جواب بدن بیا برگه ات رو نگاه کن اما اگه حتی ۱صدم به نمره ات اضاف نشد هم عملی هم تشریحی بهت می دم صفر یعنی چی؟؟؟ چرا بعضی آدما نمی خوان قبول کنن که میتونن اشتباه کنن و از خطا مبرا نیستن؟ چرا آدما وقتی به یه پست و مقامی میرسن احساس می کنن اگه بقیه پی به اشتباهشون ببرن وجه شون به خطر می افته؟ چرا با عصبانیت و بد صحبت کردن می خوان طرف رو اونقدر خورد کنن که نتونه یه قدم جلو تر بذاره و حق اش رو طلب کنه شاید الان فکر کنید خیلی رو نمره حساسم و اگه ۲۰ شد ۱۹.۷۵ آه و فریادم به آسمون می رسه اما واقعا این طور نیست. من رو حق حساسم نه هیچ وقت حق کسی رو ضایع می کنم و نه دوست دارم حق خودم رو پایمال کنن واگه جایی بدونم حقم زیر پا گذاشته شده هرچند بهش نرسم اما براش تلاش می کنم ذهنم این قدر مشغوله که نمی تونم رو درسام تمرکز داشته باشم. خیلی خسته ام خیلی. نگرانم این ترم آخری تمام روزهای خوش دانشجویی رو برام زهر کنه، نگرانم این ترم آخری با کلی غم و غصه پایان بگیره، می ترسم این ترم آخر نباشه و به خاطر یک درس یک ترم دیگه بهش اضاف شه، نگرانم خیلی نگرانم. برام دعا کنید همه چی به خیر و خوشی بگذره پدرم ای آیه ای از رنج های خاموش و سوره ای از ایستادگی، زبان دخترکت قاصر از شمردن این همه تلاش و لطف های بی پایانی است که برای راحتی مان به جان می خری به پاس زحمات و تلاشت فقط می توانم دعا کنم همیشه در کنارم باشی و دستان نوازش گرت را و نفس گرمت را با تمام وجود احساس کنم روزت مبارک ای پرصلابت ترین کلمه ی آفرینش مامان اخلاق منو خوب میشناسه می دونه تنهایی غذا بهم نمی چسبه، می دونه تنهایی غذا از گلوم پایین نمی ره برای همین اگه از دانشگاه دیر بیام یا جایی باشم که کمی دیر بشه و بقیه غذا بخورن مامان منتظر می شه تا با هم بخوریم. هر چی بهش می گم دفعه بعد تو بخور منتظر من نشو می گه نه منم با تو غذا بیشتر بهم میچسبه مامان می دونه روحیه من خیلی حساسه، خیلی زود دلشکسته می شم برای همین همیشه از من جانب داری می کنه و حسابی هوام رو داره. نمی ذاره از گل نازک تر بهم بگن یا ذره ای ناراحتم کنن یادمه چند سال قبل که می خواستم آشپزی یاد بگیرم مامان می گفت باید چی کار کنم بعد خودش می رفت دنبال کارای خودش، موقع کشیدن غذا اولین نفری که تعریف و تمجیدم می کرد خودش بود منم کلی کیف می کردم. روزای اول تعجب می کردم که غذام نه شور می شه نه بی نمک در می آد، بعد چند وقت دیدم مامان تو آشپزخونه است و داره کم و کسری های غذا رو رفع و رجوع می کنه وقتی بهش گفتم مامان داری چی کار می کنی با لبخند برگشت بهم گفت هیس هیچی نگو همه کاراش رو خودت کردی. بعد فهمیدم این کار هر روز مامان بوده یعنی در کل دستپخت مامان خوب بوده نه من وقتی از آرزو ها و اهدافم براش می گم با شوق گوش می ده و از ته دل برای رسیدن به آرزوهام دست به دعا می شه. من به دعای مادرم خیلی اعتقاد دارم محاله ممکنه ازش بخوام برام دعا کنه و جواب نگیرم. وقتی عاقبت به خیریم رو از خدا می خواد، وقتی رسیدن به اهدافم رو از خدا طلب می کنه، وقتی خوشبختی و شادی رو از خدا برام می خواد همون موقع خودم رو خوشبخت ترین و شادترین آدم دنیا می دونم هیچ وقت تو شرایط سخت و بحرانی تنهام نذاشته، اولین کسی که خدا رو نشونم داده مادرم بوده. اون بهم یاد داده که چطور می تونم تو شرایط سخت خدا رو پیدا کنم. با اینکه سواد مدرسه ای نداره اما حرف حرف امید رو کنار هم می ذاره و می گه این قوی ترین کلمه و جز جداناپذیر زندگیه. من تو مکتب مادرم بود که درس عشق و دوست داشتن رو یاد گرفتم و فهمیدم چه طور بی منت باید عشق ورزید هر چه قدر از خوبی مادرم بگم بازم خیلی چیزا رو جا گذاشتم چون خوبی اون فراتر از ذهن کوچک و پر قصور منه چند کلامی با مادرم: مادرم می دانم هیچگاه نمی توانم محبت های لایتناهی تو را جبران کنم، می دانم هرگز نخواهم توانست همان گونه که تو به فرزندت عشق ورزیدی من به مادرم عشق بورزم، می دانم هر کاری برایت انجام دهم ذره ای جبران شب بیداری هایت و دل نگرانی هایت نمی شود. هنوز به یاد دارم در لالایی هایت قول دادی تنهایم نگذاری پس به نامت قسم تنهایم نگذار امروز روز توست مادر، اما دستان من خالی است و وجودم شرمسار،آنقدر کلمات رو کنار هم چیدم و برداشتم تا آخر این کلمات کنار هم جای گرفتند: مادر… مادر… مادر… مادر مرا ببخش مادر جان با تمام وجودم فریاد می زنم دوستت دارم. روزت مبارک زیباترین کلمه ی آفرینش .................................................. پ.ن: با یک روز تاخیر به دلیل باز نشدن وبلاگ چهارشنبه ظهر به مقصد شیراز حرکت کردیم، تا رسیدن به شیراز وقت خوبی بود برای فکر کردن به مسائل زیادی، شاید تنها وقتی که به تونی با خیال راحت و در آرامش به لحظه لحظه های در پیش رو یا پشت سر گذاشته فکر کنی و نتیجه گیری کنی همین موقع باشه به محض رسیدن به شیراز سوار اتوبوس دیگه ای به مقصد تهران شدیم. و این بار به جای فکر کردن به حال و آینده و گذشته وقت خوبی بود تا کنار یه دوست بشینی و از هر دری حرف بزنی تا مقصد نزدیکتر بشه و این بار باز به محض مستقر شدن در هتل راهی نمایشگاه شدیم. من اولین باری بود که به نمایشگاه می رفتم اول که سعی کردم با دقت همه جا رو وارسی کنم و زیر نظر بگیرم تا تو اون شلوغی از همسفرامون جدا نیفتم. فضای نمایشگاه برام جذاب بود. تا چشم کار می کرد از زن و مرد و بچه سرازیر می شدن به طرف غرفه ها. هر کسی یه لیست دستش بود و دنبال ناشران منابع مورد نیازش می گشت، بچه هایی که کتاب قصه خریده بودن رو چمن ها نشسته بودن و دونه دونه واسه مامان باباهاشون می خوندن و اونها از از حُسن سلیقه بچه شون کلی تعریف می کردن، یا دوستایی که با هم بودن و سر یه کتاب به توافق نمی رسیدن و هر کدوم یه پیشنهادی داشت روز اول واسه بچه ها خرید کردم و روزهای بعد رو اختصاص دادم واسه خرید کتابای خودم. ها راستی یه اتفاق بد هم تو همون روز اول برای من افتاد و اونم اینکه موبایلم رو گم کردم تقریبا هر روز از صبح حدودای ساعت ۱۰ می رفتیم تا ۶:۳۰-۷ شب و فقط بعد از این ساعات بود که می شد رفت این ور و اون ور. شب اول رفتیم سینما. روز دوم و سوم هم بر همین منوال طی شد اما خدا نصیبتون نکنه از ساعت ۱۰ صبح تا ۷ شب که تو نمایشگاه یکریز یا سر پا بودیم یا از این راه رو به این راهرو می رفتیم برای پیدا کردن کتابهای مورد نظرمون بعد اونهم بعد از رفتن سینما یا پارک باید از اون مسیر گنده با پیاده راه هتل رو طی می کردیم اما خدایی اش همسفرامون همه خوب بودن و نذاشتن کم و کسری داشته باشیم هر کدوم هر جور که می تونست به دیگری کمک می کرد تا خاطره ی خوشی از سفر به جا بمونه من از اینجا از همشون تشکر می کنم و امیدوارم همیشه در راه علم و معرفت ثابت قدم باشن
به خودم که رجوع می کنم کنم میبینم هیچ وقت همان طور که باید این شبها رو نشناختم. هیچ وقت نفهمیدم عمق غربت علی(ع) به حدی رسیده که دردهاش رو به چاه میگه. هیچ وقت درک نکردم دردی که از نشنیدن جواب سلام ها به دلش می رفت تا چه اندازه بود. هیچ وقت نتونستم تصور کنم یتیمان کوفه بعد از شهادت آقا چه طور شب ها رو به روز می رسوندن و روزها رو به امید چه کسی به شب.
هیچ وقت همون طور که باید قرآن رو نشناختم و آیه آیه هاش رو درک نکردم و تو زندگی ایم همون طور که باید و سفارش شده به کارش نگرفتم
همه ی اینا رو گفتم تا بگم خیلی عقبم از قافله ای که این روز ها داره از کوچه ها و شهر ها و خونه ها و مساجد رد میشه، برام دعا کنید برسم به این قافله. خیلی مونده تا ریخته بشم به اقیانوس معرفت، خیلی مونده تا بشناسم و بفهمم و درک کنم چی گذشت بر امامان مظلوممون و خدا چی فرستاد برای ارشاد و رهنمودمون. هنوز مونده تا از عمق جان و دل قدر رو قدر بدونم
![]()
اما امروز که داشت می رفت مسافرت بهش گفتم مامان حالا یعنی می خوای منو تنها بذاری؟ و البته اوج احساسی که پشت حرف چند وقت قبلش بود رو احساس کردم

